پيمان شکن



كسي به كسي زور نگويد



از ده نخست فروردين نشان گرسنگي ميان مردم پديدار شد . كساني با رخساره هاي كبود پژمرده و چشم هاي فرو رفته ديده مي شدند . چنانكه گفته ايم هوا امسال به خوشي مي گذشت و در اين هنگام سبزه ها سرافراشته بود . كم كم گرسنگان به سبزه خواري پرداختند . به باغها ريخته گياه هاي خوردني به ويژه يونجه را چيده مي خوردند . از اين زمان تا سي و چند روز ديگر كه راه ها باز شد ، يونجه خوراك بينوايان مي بود . مشهدي محمد علي خان مي گويد : سنگرهاي ما در خطيب پهلوي يونجه زارها مي بود . هرروز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا مي ريختند و دستمالها را پر يونجه ساخته بر مي گشتند . زناني كه بچه مي داشتند به نوبت بچه هاي يكديگر را نگهداري مي كردند و ديگران به يونجه چيني مي رفتند. پس از ديري در نزديكي سنگرهاي ما يونجه نمانده و اين زنان و بينوايان تا نزديكي سنگرهاي دولتيان رفته از آنجا يونجه مي چيدند . يكروز هم جنگي رخ داد و يكي از زنان تير خورد . تا سالها حكايت يونجه خوردن در تبريز بر سر زبانها مي بود . چند سال پس از اين جنگها روزي ديدم در بازار مردي با پاسباني كشاكش مي كرد و در ميان سخنان خود چنين مي گفت : " يونجه خورده و مشروطه را گرفته ايم ، كه كسي به كسي زور نگويد "

احمد کسروی، تاریخ مشروطه ايران



ياد آر ز شمع مرده ياد آر



اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،

ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،

اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،

از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،

بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي

تسنيم وصال خورده ياد آر!


علي اکبر دهخدا



فوق العاده



تو فوق العاده مافوقي به فوق العادگان يکسر
ز فوق العادگي ات فوقِ فوق العادگان خم شد

چنان تاريخ ايران شد ز تاريخ تو تاريخي
که اين تاريخ، تاريخي ترين تاريخ عالم شد

ميرزاده عشقي



دوستان تو



چندی پیش برای یک کار تحقیقاتی رجوع کردم به آرشیو ماهنامه دنياي سخن، شماره مهرماه 1367. در صفحه ای از این نشریه به نامه ای از برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان برخوردم. خواندن این نامه موجب شد بفهمم که چقدر خلقیات ما ایرانیان شبیه گنده ترین کره بزهایی هست که شاو آن را دوستان شیطان خطاب کرده است.

خطاب به شیطان

دوستان تو گنده‌ترين كره‌بزهاي هستند كه من مي‌شناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زده‌اند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخورده‌اند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيده‌اند.
دانش نياموخته‌اند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداب‌اند.
پرهيزگار نيستند، بزدل‌اند.
حتي بدكار نيستند، فقط سست‌اند.
هنري نيستند، شهوتي‌اند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بنده‌وار مطيع‌اند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليم‌اند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر به‌پا مي‌كنند.
مصمم نيستند، لجوج‌اند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده مي‌كنند.
مهربان نيستند، هرگلي‌اند.
سبك سنگين نمي‌كنند، رودر بايستي مي‌كنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفته‌اند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نمي‌كنند، تلافي مي‌‌كنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فردشان تا آخرين ريشه روحشان..
http://www.minaa2007.blogfa.com/post-119.aspx
انتخاب از حمیدرضا عدل



تا وقتي طفلي به دنيا مي آيد



روز: چرا دين بايد بازسازي شود ؟


دکتر سروش : براي اينکه خيرات و برکاتي دارد.اگر اين خيرات و برکات را نداشت اين کار را نمي کرديم.حداقل از ديد انسان دين داري مانند من اين چنين است؛ من اگر باور نداشتم که نيکي هاي دين بر بدي هاي آن مي چربد، هيچ وقت به دنبال آن نمي رفتم. نمي گويم که دين داري آفاتي ندارد؛ حتما دارد.هيچ چيز بي آفتي در اين عالم پيدا نمي شود.علم هم آفاتي دارد، فلسفه هم آفاتي دارد، هنر هم دارد. خود بشر هم دارد، مگر بشرکم آفات و بلا در اين دنيا آفريده؟ ولي ما از بشريت قطع اميد نکرده ايم. يعني مجموعا معتقديم که نيکي هايشان بر بدي هايشان مي چربد ولي اگر واقعا قطع اميد کرده باشيم، آن وقت بايد آرزو کنيم که چند بمب اتم، تکليف همه جهان را روشن کند و ريشه همه را بکند.
جمله خوبي از رابيندرانات تاگور، شاعر بزرگ هندي به خاطر مي آورم. مي گويد: تا وقتي طفلي به دنيا مي آيد نشانه آن است که خداوند از بشريت قطع اميد نکرده است. حالا، من هم اگر بخواهم از چشم خدا به اين عالم نگاه کنم بايد بگويم ما هم از بشريت قطع اميد نکرده ايم.از ديانت هم قطع اميد نکرده ايم. من هنوز هم فکر مي کنم که چهره ها و جلوه هاي انساني دوست داشتني بسياري از سوي دينداران آفريده مي شود. شما اگر به همين "چاريتي" ـ خيرات ـ و خدماتي که به نام دين مي شود نگاه کنيد متوجه مي شويد که اين چيزها هنوزکم نيست. من در جامعه آمريکا زندگي مي کنم. واقعا دينداراني که کارهاي نيک مي کنند، زيادند. هنوز هم خانم هايي که پرستاري جذاميان را مي کنند، راهبه هاي مسيحي هستند که طبق اعتقاد ديني شان اين کار را مي کنند. هنوز جان هاي پاک و پارسا يافت مي شود. شما صدها نمونه اخلاقي از اين دست مي توانيد پيدا کنيد. البته به نام دين کارهاي بسيار خطرناکي هم کرده و مي کنند....



مبارکست



پنهان مشو که روي تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جان‌ها مبارکست


يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن
دانسته‌اي که سايه عنقا مبارکست

اي نوبهار حسن بيا کان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست


اي صد هزار جان مقدس فداي او
کايد به کوي عشق که آن جا مبارکست

سودايييم از تو و بطال و کو به کو
ما را چنين بطالت و سودا مبارکست

اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارکست

هر برگ و هر درخت رسوليست ازعدم
يعني که کشت‌هاي مصفا مبارکست

چون برگ و چون درخت بگفتند بي‌زبان
بي گوش بشنويد که اين‌ها مبارکست

اي جان چار عنصر عالم جمال تو
بر آب و باد و آتش و غبرا مبارکست

يعني که هر چه کاري آن گم نمي‌شود
کس تخم دين نکارد و الا مبارکست

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست

مي‌آيدم به چشم همين لحظه نقش تو
والله خجسته آمد و حقا مبارکست

نقشي که رنگ بست از اين خاک بي‌وفاست
نقشي که رنگ بست ز بالا مبارکست

بر خاکيان جمال بهاران خجسته‌ست
بر ماهيان طپيدن دريا مبارکست

آن آفتاب کز دل در سينه‌ها بتافت
برعرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

دل را مجال نيست که از ذوق دم زند
جان سجده مي‌کند که خدايا مبارکست

هر دل که با هواي تو امشب شود حريف
او را يقين بدان تو که فردا مبارکست

بفزا شراب خامش و ما را خموش کن
کاندر درون نهفتن اشياء مبارکست



جلال الدين مولوي



پول بده بيا تو



پارک کردن در گوشه خيابان، در مسيرهاي پر تردد ممنوع است و مذموم و مخل ترافيک اما اگر پول کارت پارک رو بدي مشکلي نيست.
سربازي افتخاري است بس بزرگ و لباس سربازي مقدس است، اما ميشُد با 1 ميليون تومن خريدش. (يا شايد فروختش؟)
هواي کلانشهر تهران واقعا ديگه داره به حد هشدار ميرسه. بايد از تردد خودروها در بخشهاي پرازدحام شهر جلوگيري کرد. براي رفاه حال خودشون. اما اگه خواستند ميتونند پول بدند بيان تو.



خاصيت انفجاري آن تَرَکانه



قرون وسطاي ما در اندرون ما ميزيست و ميبايست بار ديگر به نام "گذشته پرافتخار" زنده شود و يا به نام "شرق" و "معنويت شرقي" بر کرسي افتخار بنشيند و "شرق شناسي" بومي نيز در آثار سهروردي و ملاصدرا آن اکسير اعظمي را کشف کند که داروي بيماري جانکاه "هيچ انگاري" (Nihilisme) غربي است!
و درواقع، در ميان روشنفکران( ويا به نام قديمي آن منورالفکرانِ) ما، کدام کس چنان يال و کوپالي داشت و چنان مايه از بينش عقلي ِ علمي و فلسفي و چنان زباني درخور آن که از پس اين غول روزگارانِ رفته برآيد و پشت اين پهلوانان تاريخي را که ذهن ما اسير افسونشان بود، به خاک برساند؟ و هنوز معناي اينهمه گشتن و واگشتنِ ما به دور ديوان حافظ و زير و بالا کردن هر کلمه و مصراع آن چيست؟ مگر نه آن است که ذهن ما هنوز در دايره افسونگري افسونگرترين شاعر قرون وسطايي مان ميچرخد و جادو زده پا از دايره بيرون نمي توانيم گذاشت...
آنچه شرق شناساني همچون رنه گروسه يا هانري کربن را بر اين گمان انداخت که ايران با جذب عناصر تکنيکي و نهادهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي غرب ميتواند باز گرهگاه "شرق" و "غرب" باشد از اين خطا برميخواست که از سوئي چنين ترکيبي را ممکن ميدانستند و ديگر آنکه، آن "معنويت شرقي" (که ميتوانست داروي درد هيچ انگاري غرب نيز باشد!) ميتواند همچنان دست نخورده و با اصالت ازلي اش، اين عناصر را در خود جذب کند و خود، پاک و ناب برجا بماند.
حال آنکه در همان روزگار و بسي پيش از آن در کيمياگرخانه ي تاريخ از ترکيب شيميايي ايده هاي مدرن و "معنويت" شرقي، تَرَکانه ي(1) تازه اي ساخته ميشد که عمر ايشان وفا نکرد تا خاصيت انفجاري آن را ببينند.

داريوش آشوري، ما و مدرنيت، جان پريشان ايران، ص 174

(1) تَرَکانه : معادلنهاد فارسی ماده منفجره



هبوط به واقع بيني



رابرت گيتس وزير دفاع امريکا در جريان ديدار از افغانستان گفت نظر شخصى من اين است که هدف اول ما بايد جلوگيرى از تبديل شدن افغانستان به پايگاهى براى تروريست‌ها و افراطيون براى حمله به امريکا و متحدان ما باشد. وي به سناتور‌هاى آمريکايى هشدار داد، اگر ما اهداف ايجاد يک نوع بهشت در آسياى ميانه را براى خود ترسيم کنيم، شکست خواهيم خورد. به نظرم مى‌رسد که ما بايد اهداف واقع بينانه خود را حفظ کنيم و در افغانستان محدود باشيم، در غير اين صورت ما خود را در آستانه‌ شکست قرار داده‌ايم.



نحو و منطق



کساني مثل "ابوسعيد سيرافي" بودند که بنا به نقل ابوحيان، و در مقابل کساني نظير " ابوبشير متي"، اعتقاد داشتند که منطق يوناني، به کار مسلمانان نمي آيد زيرا آن منطق چيزي جز "نحو" نيست و بديهي است که نحو يوناني به زبان يوناني ارتباط دارد و نه به زبان عربي.

فريد رائد. مقدمه شاهنامه، انتشارات هرمس



نامه خداحافظي



اگر خداوند لحظه‌اي فراموش مي‌کرد که من عروسکي کهنه‌ام و تکه کوچکي زندگي به من ارزاني مي‌ داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم مي‌رسيد نمي‌گفتم، بلکه به همه چيزهايي که مي‌گفتم فکر مي‌کردم، ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنايي است که دارند، کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌ديدم چون مي‌دانستم هر دقيقه که چشمانمان را برهم مي‌گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي‌دهيم، هنگامي که ديگران مي‌ايستادند راه مي‌رفتم و هنگامي که ديگران مي‌خوابيدند بيدار مي‌ماندم. هنگامي که ديگران صحبت مي‌کردند گوش مي‌دادم و از خوردن يک بستني شکلاتي چه حظي که نمي‌بردم!
اگر خداوند تکه‌اي زندگي به من ارزاني مي‌داشت، قبايي ساده مي‌پوشيدم؛ نخست به خورشيد چشم مي‌دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نيز عريان مي‌کردم، خدايا اگر دل در سينه‌ام همچنان مي‌تپيد و طلوع آفتاب را انتظار مي‌کشيدم... با اشک‌هايم گل‌هاي سرخ را آبياري مي‌کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدايا اگر تکه‌اي زندگي مي‌داشتم نمي‌گذاشتم حتي يک روز بگذرد و بي‌آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي‌قبولاندم که محبوب من‌اند و در کمند عشق زندگي مي‌کردم. به انسان‌ها نشان مي‌دادم که چه در اشتباهند که گمان مي‌کنند وقتي پير شدند ديگر نمي‌توانند عاشق باشند و نمي‌دانند زماني پير مي‌شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر کودکي دو بال مي‌دادم، اما رهايش مي‌کردم تا خود پرواز را بياموزد. به سالخوردگان ياد مي‌دادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فراموشي سر مي‌رسد، آه انسان‌ها از شما چه بسيار چيزها که آموخته‌ام. من دريافته‌ام که همگان مي‌خواهند در قله کوه زندگي کنند بي‌آنکه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه‌اي است که در دست دارند، دريافته‌ام که وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد، او را براي هميشه به دام مي‌اندازد، دريافته‌ام که انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد. من از شما بسي چيزها آموختم اما در حقيقت فايده چنداني ندارند، چون هنگامي که آنها را در اين چمدان مي‌گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

گابريل گارسيا مارکز، نامه خداحافظي، ترجمه عباس مخبر



1 2 3



پروردگار سه چيز حيرت انگيز ساخته است:
موجود از نيستي، آزادي اراده، و انساني که خدا است.

رنه دکارت، انديشه هاي شخصيPrivate Thoughts ، متن انگليسي، DPW، ص 4.